جکستان
*
دو تا گربه يه غذا پيدا کردن و تا ا ومدن بخورن يه گربه لاغر مردني اومد و بهشون گفت :
آهاي غذاتون رو مي دين به من يا اينکه …
گربه ها خنديدن و گفتن که برو بابا ، مردني ما تو رو فوت کنيم مي چسبس به ديوار …
گربه لاغره هم پريد و گربه ها رو با غذاشون يه لقمه چپ کرد .
يه گربه که شاهد ماجرا بود با ترس و لرز از گربه پرسيد : نو چطوري ا ينکارو کردي ؟
گربه گفت : پدر اعتياد بسوزه ، من پلنگم !!!
*![]()
*
يه روز يه نفر براي دوستش خاطره تعريف مي کرده ميگه :
يه بار تو جنگل گردش مي کردم ، يهو يه شيره پريد جلوم .
من شروع کردم به دويدن و شيره هم دنبالم ليز ميخورد و مي اومد .
در همين لحظه دوستش بهش گفت : بابا تو خيلي شجاعي.من اگه جا تو بودم شلوارم را جوري خراب مي کردم که از پاچه هاي شلوارم بزنه بيرون.. .
دوستش ميگه : پس فکر کردي براي چي شيره دنبالم ليز مي خور …
*![]()
*
يه روز يه اصفهاني و يه تهراني و يه ترکه توي يک مسابقه شرکت ميکنن…
به اونها ميگن چشمتون به هر حيووني افتاد براش شعر بگين .
اصفهانيه چشمش به يک کلاغ مي افته و ميگه : کلاغ دم سياه قارقار رو سر کن .
تهرونيه ميره يه کفتر مي بينه و ميگه : کفتر کاکل به سر هاها…
نوبت به ترکه مي رسه ، نگاه مي کنه چيزي نمي بينه ، چشمش به يه خر مي افته که چشماش بسته بوده و ميگه :
چشمات و واکن و ببين ، ببين که بابا اومده.
*![]()
*
به ترکه ميگن با چکش جمله بساز ميگه بابام با چکش رفت بانک
*![]()
*
يه رشتي ميميره ميره اون دنيا ميبينه کلي ساعت اونجاست
که عقربه هاشون خيلي سريع ميچرخند .
رشتي سئوال ميکنه که جريان چيه ؟ بهش ميگن : هر کسي اينجا يه ساعت داره و
هر کي زنش تو دنيا بهش خيانت کنه اينجا ساعتش يه دور ميچرخه .
بعد بهش ميگن : اين ساعت حسن آقاست ، اين يکي ساعت عباس آقاست …
رشتي ميگه : پس اين ساعت من کجاست ؟ بهش ميگن :
مال تو اونقدر تند ميچرخيد که زديم تو سقف جاي پنکه ….
*![]()
*
غضنفر از حج بر مي گرده ازش ميپرسند چه طور بود؟ ميگه ، والا باز خدا خونه نبود ، همه تو حياط ولو بودند…
*![]()
*
نتايج جمله سازي سرعتي که در يکي از شهر هاي معروف کشور انجام گرفت :
جوراب : بدجور آب خوردم پريد تو گلوم
لجن : ۲ ساله بابام با عموم اينا لجن
فريد و مجيد و حميد : شما ۲ نفريد ولي به قرآن مجيد عين هميد
علي : صندلي !!!!! (به عنوان بهترين و کوتاهترين جمله انتخاب شد )
کشور : اين قدر با کش ور رفتم خورد تو چشمم
ساختمون : رفتيم پاي بساط حسابي ساختمون
خمپاره : شلوار من عيد غدير خم پاره شد
صداقت : الو الو صدا قطع شد
نجيب : اين شلواره نه جيب داره نه زيپ
شتر : شو ترکي داري ؟ بده ما هم ببينيم !
*![]()
*
اضرائیل به قزوینیه میگه وقت مرگته وصیتت رو نوشتی ؟ قزوینیه میگه آره ، خم شو از زیر فرش بردار !!!
*![]()
*
تو قزوين، تو نماز جمعه نفر آخرو برق ميگيره امام جمعه ميميره
*![]()
*
قزوینیه میره تو اتاق پرو همین که دولا میشه باسن خودشو از تو اینه میبینه دستی به با سن خودش میکشه و میگه:سالها دل طلب جام جم از ما میکرد.....انچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد!!!!!
*![]()
*
از قزوینیه میپرسن تحصیل کردی؟؟؟ میگه تحصیل نکردم ولی تا دلت بخواد محصل کرد م......
*![]()
*
جبرئیل میره بهشت می بینه همه بچه ها دارن در میرن ، میگه چرا در میرید ، میگن شهدای قزوین رو آوردن ( خدایا مارا ببخش )
*![]()
*
مومن اگر مومن بود سر از سجده بر نمی داشت (پایگاه مقاومت بسیج قزوین)
*![]()
*
یه قزوینی میره پیش دکتر می پرسه اقای دکتر دقیقا به من بگین کدوک درون من کجاست؟؟؟
*![]()
*
قزوینی ها اعتراض میکنند که این چه حروف الفبایی است که به {ن} میگن {نون} اما به {ک} میگن {کاف}
*![]()
*
شعبده بازی روی صحنه هنر نمایی می کرد که ناگهان گفت: حالا یک خانم بیاید روی صحنه
تا من کاری کنم که غیب شود!
مردی از میان جمعیت برخاست و گفت: آقای شعبده باز! چند لحظه صبر کن تا من بروم مادر
زنم را بیاورم!
*![]()
*
مادر: احمد! اگر من به تو ۱۰ تا بادام بدهم که آنها را به طور مساوی با جواد تقسیم
کنی، چند تا به او می دهی؟
احمد: سه تا!
مادر: ببینم! مگر تو حساب کردن بلد نیستی؟
احمد: چرا مامان من بلدم، ولی جواد که بلد نیست!
*![]()
*
ترکه خواب می بینه که روز قیامت شده. می گن هر کسی یه آدم خوب همراه خودش بیاره
می ره بهشت. اولی یه شهید میاره، می ره بهشت. دومی یه جانباز میاره، می ره بهشت.
ترکه یه فرغون خالی دستش می گیره میاد. ازش می پرسن این چیه؟ می گه برید کنار،
توش مفقود الاثر خوابیده!!
*![]()
*
به ترکه گفتن واسه زلزله بم چه كمكى كردى؟ گفت: متاسفانه من دستم خالی بود،
ایشالا زلزله بعدی!
*![]()
*
احمد: مامان! اجازه می دهی بروم با اکبر بازی کنم؟
مادر: نه پسرم، اکبر بچه خوبی نیست. آدم باید همیشه با دوست بهتر از خودش بازی کند.
احمد: پس اجازه بدهید اکبر بیاید با من بازی کند!
*![]()
*
عزرائیل میاد سراغ ترکه... ترکه خودشو می زنه به مردن!
*![]()
*
معلم از جان می پرسه: اگر تو 10 تا شکلات داشته باشی، دو تاشو بدی به جولیا، 3 تاشو
بدی به رز و 4 تاشو به کیت، اونوقت چی خواهی داشت؟
جان می گه: 3 تا دوست دختر جدید!
*![]()
*
مردی می ره پیش کشیش تا اعتراف کنه. می گه: من در زمان جنگ جهانی دوم به یک مرد در
خانه خودم پناه دادم.
کشیش می گه: خوب این که گناه نیست!
مرد می گه: ولی من بهش گفتم برای هر یک هفته ای که در خانه من بمونه باید 5 دلار
بپردازه.
کشیش می گه: درسته که کارت خوب نبوده، ولی تو با نیت خوبی این کار رو انجام دادی.
مرد می گه: اوه! متشکرم! خیالم راحت شد. فقط یه سوال دیگه...
کشیش می گه: بگو فرزندم.
مرد می گه: آیا باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟
*![]()
